پایان 7 ماهگی
سلام عمر مامان
ببخشید که چن وقته واست پست نذاشتم.آخه اصلا وقت سر خواروندن ندارم.
یعنی اینقدر با شما مشغول میشم که اصلا وقت ندارم.بعضی وقتا خودمم فراموش میکنم.
نمیدونم چرا این روزا اینقدر دلم گرفته ،خیلی احساس خستگی می کنم.گاهی وقتا با خودم
فکر میکنم شاید مادر شدن یعنی این ، اینکه از خودت بگذری ، از تفریحات بگذری ، از استراحت کردنت بگذری ،
از خوابت بگذری .بعد که بیشتر فکر می کنم میگم همین که پسرم هست کافیه.وجود نازت بهم انرژی دوباره
میده واسه مادر بودن.
خدایا شکرت که پسرم هست ، دلیل زندگیم هست ، عمرم هست ، همه ی وجودم هست .
عشق مامان چن روز پیش 7 ماهت تموم شد و رفتی تو 8 ماه .بازم هر کاری کردم نتونستم وبلاگت رو باز کنم
و همون موقع بهت تبریک بگم عزیزم ، ببخش .
خوشگل مامان باز یه جشن کوچیک واست گرفتیم ، بابابزرگ و مامان بزرگ و خاله فری و امید و عمه و دایی هم
اومده بودن .ایشالله تولد صد سالگیتو جشن بگیریم .
8 ماهگیت مبارک خوجل مامان .مامان خیییییییییییییلی دوست داره نفسم .


پایان 7 ماهگی
