سرما خوردگی
سلام خوشگلم:
نفسم ، دیروز صبح که از خواب بیدار شدی دیدم دماغ خوشگلت آبریزش داره ، چن تا عطسه هم که کردی گفتم ای وای
پسرم سرما خورده.یه کم که گذشت دیدم عسلم تب هم داره.آخه شب هر چفد من و بابایی روت پتو یکشیم ،
شما میندازیش.تا ساعت 4 صبر کردیم دیدم چشای نازت هم قرمز شده ، خیلی هم بی تابی میکردی . به بابایی گفتم
بدو پسری رو ببریم دکتر.
من و بابایی بردیمت دکتر یه کم دارو داد و گفت که پسری سرما خورده آخه هوا خیلی سرد شده.تازه اولای پاییزه
و چن تا استان هم برف اومده.فک کنم زمستون سردی داشته باشیم.
عزیزم می خوام ازت گله کنم نمیدونم چرا فرنی و سوپ نمی خوری .طبق معمول همه چیزا یه بار دوس داری.
مامان اینهمه لحظه شماری می کرد که زود 6 ماهت تموم بشه تا بتونی غذا بخوری.
فرنی که درست کردم فقط بار اول خوردی ، بعدش همش با زور بهت فرنی میدادم ، تو هم همش امی خواستی بالا بیاری.
سوپ هم همین طور . دیروز که برای بار اول بهت سوپ میدادم خیلی با اشتها خوردی .
گفتم خدارو شکر اگه پسرم فرنی نمی خوره عوضش سوپ می خوره . ولی امروز که دوباره سوپ درست کردم
بالا آوردی . مامان خیلی ناراحت شد .
خدایا پسرم مشکلی نداشته باشه. نمیدونم چیکار کنم. بازم میام واست مینویسم که چی شد عسلم.
یادت باشه مامان و بابایی خیلی دوستت دارن و نفسشون واست میره عزیزم.


سرما خوردگی
