arianarian، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

آرین مامانی

پسر خوب مامان

عزیزم سلام... الان که دارم این پست و واست میزارم شما خوابین.بزنم به تخته چن روزی  هست که صبحها هم تا ساعت 10 می خوابی و منم میتونم یه کم بخوابم. مامان فدات بشه که هر چی بزرگتر میشی خواستنی تر میشی خوشگلم. یه چن روزیه میذارمت تو رورویکت شما هم عمو پورنگ نگاه میکنی مامان فدای اون چشمای خوشملت بشه . خصوصیاتت: هر چیزی رو یه بار دوست داری. با اسباب بازیهات 1 ساعت بیشتر بازی نمیکنی. فرنی اصلا دوست نداری. عاشق غذای بزرگترایی. میوه دوست داری. عاشق ماشین و ماشین سواریی. هرچیزی رو که میبینی می خوای بخوری. عاشق گوشی موبایل و شعر حسنی نگو بلا بگو ،هستی. بسه دیگه نمیگم که پسرم خجالت بکشه.مامان واسه چشمات  میمیره ...
12 مهر 1392

سپاس!!!

نازنینم سلام... سپاس به خاطر وجود نازت... سپاس به خاطر به دنیا اومدنت... سپاس به خاطر اینکه شما هستی و من مادر شدم... سپاس به خاطر اینکه شما مکمل من شدین... قبل از داشتن شما من فقط من بودم ولی با وجودت ، ما   در شدم... خوشگلم من این حس قشنگ و مدیون تو هستم.... پسرم، عزیزم، پاره ی تنم، نازنینم از اینکه هستی ازت ممنونم...     خدایا سپاس... سپاس که همیشه و همه جا کنارم بودی. سپاس که گناهان من و بخشیدی و من را مادر نامیدی... سپاس که همیشه و همه جا کنارم بودی... سپاس به خاطر همه ی چیزهایی که به من بخشیدی...             "زندگی خوب،همسر مهربون،و یه پسر ناز و سالم" خدایا از...
11 مهر 1392

پایان 6 ماهگی

سلام قند عسل مامان: هفت ماهگیت مبارک گل مامان.چن روز پیش واکسن 6 ماهگیت رو هم زدی.البته اینجا نه ،تهران زدی. اآخه رفته بودیم تهران خونه ی خاله شهلا.مجبور شدم واکسنتو اونجا بزنم .صبح من و شما و خاله شهلا رفتیم واکسن تونا بزنیم به عنوان مهمان قبول کردن.شما رو که بردم تو اتاق طبق معمول همه ی نگاهها به سمت شما چرخید که چقد خوشکله،چقد با مزه است.خلاصه اون خانمه که می خواست واکسن بزنه گفت بشینم رو صندلی  و شما رو بغل کنم و شلوارتونا بکشم بالا.شما هم فکر میکردین دارن باهاتون بازی میکنن که یهو سرنگ و زدن به پاهای ناز پسرم.کلی گریه کردین.من که فک کردم تموم شده دیدم  که گفت اون یکی پاشم بزن بالا.دوباره صدای گریه تون قلب مامان و...
6 مهر 1392

غذا خوری

سلام عزیز دل مامان: پسرم این روزا لحظه شماری میکنم که شما 6 ماهت تموم بشه تا بتونی غذا بخوری . اآخه هر چی که میبینی می بری طرف دهنت و می خوای بخوریش.من و بابایی  هم که جرات نمی کنیم چیزی جلوتون بخوریم.همچین به ما نگاه میکنی که آدم دلش میسوزه.واسه همین ههش مجبوریم پشتمون به شما باشه که شما نگاه نکنی. فقط خدا کنه به غذا خوردن که می افتی غذا بخوری گلم.
24 شهريور 1392

وجود نازت

پسرم نمی دانم این همه صبر و تحمل را از کجا آورده ام!!! زمانی که تو که گریه می کنی، من حوصله می کنم... زمانی که تو بازی می کنی، من بچگی می کنم... زمانی که تو بی خوابی می کنی، من صبوری می کنم... زمانی که تو خسته ای،من بردباری می کنم... زمانی که تو خواب می خواهی، من بی خوابی می کنم... زمانی که تو گرسنه ای و من خواب می خواهم،تحمل می کنم... زمانی که تو مریض می شوی، من پرستاری می کنم... پسرم،دنیای من، همه ی این شدنها یم را مدیون وجود ناز تو هستم... """تمام این لحظات ناب را با دنیا عوض نمی کنم"""
10 شهريور 1392

5 ماهگی

سلام عزیز مامان: خوشحالم خیلی خوشحالم آخه امروز پسر خوشمل مامان 1 ماه بزرگتر شده .آره عزیزم امروز شما  وارد 6 ماه شدی. از صبح می خواستم واست پست بذارم ولی هر کاری کردم اینترنت باز  نکرد.پسرم امروز صبح آجی دینا زنگ زد تا بهت 6 ماهگیتو تبریک بگه. پسرم این روزا از بی قراریات دیگه خبری نیست.عوضش یه کم شیطون شدی و همش دوست داری باهات بازی کنم. کلأ خیلی عسل شدی و مامانی می خواد بخوردت. یه خبر خوشم بهت بدم بابایی قول داده تا چن هفته ی دیگه بیاد و پسری رو از تنهایی در  بیاره. خوب دیگه باید برم آخه شما دارید بیدار میشید و مامانی هم باید در خدمت شما باشه.                   &nb...
3 شهريور 1392

به سلامتی مادر

حالا که مادر شدم دارم کم کم میفهمم که مادرم چه زحمتهایی واسم کشیده:                   به سلامتی مادری که واسش دختر یا پسر بودن مهم نیست                     به سلامتی مادری که خودشو پیر میکنه تا ثمره زندگیش جوون بمونه                      به سلامتی مادری که 9 ماه درد میکشه تا ثمره ی زندگیش به دنیا بیاد               به سلامتی مادری که خودش نمی خوابه تا ثمره زندگیش بخوابه                به سلامتی مادری که 3 کیلو ...
28 مرداد 1392

بیداری

سلام نفس مامان: خیلی وقته که نتونستم یه مطلب واست بنویسم آخه پسر مامانی خیلی بازیگوش شده و اصلا به مامانی اجازه نمیده به کاراش برسه . عزیز دل مامان الان یه مدته که صبحا ساعت6 بیدار میشی و نمی ذاری مامانی بخوابه. منم همش به خاطر این شیطنت شما سر درد دارم مثل اون موقع ها که تو دل مامانی بودی و مامانی همش سر درد داشت. پسرم خیلی خستم.مامان به اندازه ی سنت بی خوابی داره عزیزم.یه وقتایی بهت التماس می کنم که یه کم بخوابی تا مامان استراحت کنه ولی شما انگار میفهمی و همش میخندی. اون موقع است که نبودن بابایی رو بیشتر احساس میکنم و دوست دارم بابایی کنارمون باشه. تازه گیا هم که همش گریه میکنی  که ببرمت بیرون.عاشق ماشین سواریی....
28 مرداد 1392