پایان 6 ماهگی
سلام قند عسل مامان:
هفت ماهگیت مبارک گل مامان.چن روز پیش واکسن 6 ماهگیت رو هم زدی.البته اینجا نه ،تهران زدی.
اآخه رفته بودیم تهران خونه ی خاله شهلا.مجبور شدم واکسنتو اونجا بزنم .صبح من و شما و خاله شهلا رفتیم واکسن تونا بزنیم
به عنوان مهمان قبول کردن.شما رو که بردم تو اتاق طبق معمول همه ی نگاهها به سمت شما چرخید
که چقد خوشکله،چقد با مزه است.خلاصه اون خانمه که می خواست واکسن بزنه گفت بشینم رو صندلی
و شما رو بغل کنم و شلوارتونا بکشم بالا.شما هم فکر میکردین دارن باهاتون بازی میکنن که یهو سرنگ و
زدن به پاهای ناز پسرم.کلی گریه کردین.من که فک کردم تموم شده دیدم که گفت اون یکی پاشم بزن
بالا.دوباره صدای گریه تون قلب مامان و درد آورد.مامانی هم مثل شما بغض کرده بود.منم چن قطره اشک
ریختم که کسی ندید.
بابایی هم واسه جایزه ی یک ماه بزرگ شدن پسرش،آقا شدن گلش،از همه مهمتر اینکه شما وارد یه
مرحله جدیدی از زندگیتون شده بودین که علاوه بر شیر مامانی می تونستین غذا بخورین،واستون
کیک خرید.یه جشن کوچولو هم به همین مناسبت گرفتیم.
""عزیزم 7 ماهگیت مبارک.اینم همیشه یادت باشه مامان خیلی خیلی دوستت داره""


پایان 6 ماهگی
