پایان 8 ماهگی
دردونه ی مامان ، زندگی مامان ، نفس مامان ، وجود مامان سلام
اصلا باورم نمیشه که 8 ماه از زمینی شدنت میگذره .باورم نمیشه که یه فرشته ی کوچولو
بشه هه ی دنیای من ، بشه زندگی من ، بشه همه ی وجود من .
خیلی دوستت دارم عشقم ، من بدون تو هیچم . ممنون که هستی پسرم .
9 ماهگیت مبارگ عزیزم الهی که 900 ساله بشی گلم .
امشب با بابایی رفتیم بیرون یه 2 دست لباس تو خونه ای خریدیم"که شد 44 هزار تون"
اینا واسه این نوشتم که بعد ها که بزرگ شدی و ایشالله خواستی واسه پسرت خرید کنی
ببینی قیمتا چقد فرق کرده . بعدش رفتیم یه کیک خریدیم و رفتیم خونه ی دایی که
مامان بزرگ "مامان بابایی " هم اونجا بود.زنگ زدیم بابابزرگ و مامان بزرگ و خاله و
امید هم اومدن .خلاصه خوش گذشت .
ممنون که آمدی...
ممنون که وجودم را پر از عشق کردی...
ممنون که نفسهایت را با نفسهایم هم نفس کردی...
ممنونم که هستی و کنارم خواهی بود ...
برای بودنت بارها و بارها ممنونم...
و بارها و بارها شکر می کنم...
با هر نفس عشقت را حس می کنم...
با هر تپش محبت ت در رگهایم جاری می شود...
آرینم ممنون که آمدی


پایان 8 ماهگی
